دلم برایش تنگ شده است
حتی برای نبودنش
نه می توانم نبودنش را تاب بیاورم
نه خیال با هم بودن را
پر کشید و رفت
رفت و جاده را تا انتها به دنبالش قدم زدم
من بودم و یارانم
آری ، سیگار و بارانم
دل سپردم به بی انتهای عشق
عاشق شدم و تنها
فصل ها آمدند عمر گذشت
چه لحظه های تلخی سپری شد
چه شب هایی خیالت را در آغوش کشیدم و
صبح بدونه بوسه آغوش تنهایی را سیر کردم
جاده ادامه یافت و من در بی کران بن بست ها تو را طلب می
کردم
دیگر دستانم تاب آغوش کشیدن را ندارند
اینک آغوشم به روی سرنوشت باز شده است و انتظار می کشد
انتظار رهایی
اما دستان بی رحم تنهایی مرا به زنجیر کشیده اند
هی ، چه بگویم از این سراب
عمری گذشت و تو را تنهایی پنداشتم
با تو روزگاران سپری کردم و بی کاران ها عشق نیاموختم
شب و روز در سودای بوسه های تو بودم
اما تنها لحظه های لعنتی تنهایی سپری شد
آموخته بودم انتهای دفترم را به روزگار بسپارم
اما دیگر لبریز شده ام
می خواهم دفترم را نا تمام به انتها برسانم
شاید روزی این دلنوشته ها به دستت برسند
شاید آن روز من دیگر نباشم
اما تو هستی
از تو می خواهم دفترم را زیبا خاتمه دهی
زیبا چون تمام لحظه های تو بودن
وقتی به انتها رسید
دفترم را همچون من بسوزان
آن را هم به باد بسپار
نمی خواهم دیگران بگویند چه ساده دل بست
و چه ساده رها شد
نمی خواهم دفترم آلوده ی دیگران شود
می خواهم آن را به پاکی خود به بیکران هدیه کنی
آن جایی که موج ها در پس یکدیگر
آبی دریا ها را به رخ آسمان می کشند
جایی که زیبایی تنها معنای هستی باشد
جایی که تو به آن تعلق داشته باشی
نمی خواهم دست بی رحم زمانه
دست ظالم تنهایی
همانگونه که من را به نیستی کشاندند
تو و این یادداشت ها را در آغوش گیرند
تو به آنها تعلق نداری
شاید تو آسمانی نباشی
شاید این نوشته ها همچون تو از این خاک باشند
اما می دانم
به این دلنوشت ها سوگند می خورم
جایی در دریا ها وجود دارد
که در انتظار توست
انتظار می کشد تا تو زیباییت را به رخش بکشی
جایی که آرامشت سکوت را بشکند
جایی که تو باشی و خلوت لحظه ها
آن زمان شاید نباشم که در کنارت آسوده گیرم
اما تو می توانی
تو می توانی چند برگ آخر من را
آن صفحه هایی که هنوز تاریکی و تنهایی تباه نکرده اند را
با خود به دریا بسپاری
اما فراموش نکن تنها این خاکستر است
که در آغوش مهربان باد
من را تداعی می کند
خود را به تو می سپارم
تویی که تنها معنا در این زندگی پوچ من بودی
اما بی خبر از آرزو های من ساده از کنارم گذشتی
حال تنها می توانم بوسه ای از تو تقاضا کنم
که مهر رهایی این دفتر کنی