دل نوشت قلم تنهایی من - 48 (پس از تو)

از این به بعد سر ِ هفت سین ، کتاب مقدسمان را باز می کنم و فالی از خاطراتمان می گیریم.

عیدی های تا نخورده را برایت لای همان کتابِ کوچک زرد می گذارم.

چقدر در نبودت عیدی های منتظر زیاد شده اند.

چندی می گذرد و آغاز زمستان هم با یادت ، فالی دوباره از فروغ می گیرم.

و باز هم تو نیستی و زمستان سرد تر از همیشه ، وعده ی آفتاب فروغ را می دهد.

آهنگ هایمان را که فراموش نمی کنی؟

" نرو ، بمان " ، " قاصدک " ، " پرتغال " ، ......

با همه ی این ها ، با نقاشی هایت ، با یادگاری هایت و با چند تار موی تو

زمستون و سر می کنم!

نه ، زندگی رو سر می کنم.

یاد حرف صادق هدایت افتادم؛

گاهی آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود.

امیدوارم هر کجا هستی ، آغوشت همانند من سرد نباشد ، تنها نباشی ، شاد و خوشبخت باشی.

و همچنین فروغ بخوانی و زندگی کنی.

راستی می دانی چرا می خواهم همیشه فالم را از فروغ بپرسم؟

چون همیشه سخن از نرسیدن دارد ، می خواهم همه را به پای فال و قسمت بگذارم!

چه بگویم و چه بنویسم که چشمان ترم دیگر جایی را نمی بیند.

بی تو مرگ آرزو ها و هستی نزدیک است.

دل نوشت قلم تنهایی من - 47 ( بی تو )

شب تنهایی و سرمای تن تنهایم

بوی گیسوی تو و طعم لب و افعالم

نمک زخم من و یاد تو در افکارم

من بی کس همه شب در طلب آن یارم

دل نوشت قلم تنهایی من - 46

وقتی تمام وجودم تنها یک لبخند تو را می خواهد

وقتی گرمای دستانت ، تب عشقمان را تداعی می کند

وقتی بوسه هایت تمام بی تو بودن ها را از خاطرم می برد

وقتی یک روز بی تو بودن این چنین پریشانم می کند

تصور روزی بی تو محال می شود

آن روز ، روز مرگ من است

سنگ قبری خاک خورده ، بی گل

تنها و فراموش شده

دیگر نوشت ها "پنج ژانر "

ژانر اول:

لب پنجره ی اتاقم 
من درگیر عشقت شده ام
تو در بی خبری سیر می کنی
و سیگار درون قفسه ی فروشگاه بیکار نشسته است

ژانر دوم:
زیر پنجره ی اتاقت
من بیکار نشسته ام
تو درگیر عشقم میشوی
و سیگار کم کم حول من سیر می کند

ژانر سوم:
دور میز 
من رو به رو ی تو , محو تو اَم
تو در چشمان من زندگی می کنی
و سیگار درون زیرسیگاری آرام جان میدهد

ژانر چهارم:
دمِ در
من راهت را سد کرده ام
تو جامه دان جمع می کنی
سیگار لای انگشتانم می خندد

ژانر آخر:
لب پنجره اتاقم
سیگار من را می کِشد
سیگار من را می کِشد
سیگار من را می کِشد!

دل نوشت قلم تنهایی من - 45 (کودکانه)

امروز هوای اتاقم ، پر شد از خاطرات قدیم

زبانه های گرم آفتاب ، دست نوازش به صورتم می کشیدند

گویا با تمام وجود می گفتند که وقت بیدار شدن است

مثل همان کودکی

صبح را با نوازش خورشید آغاز کردم

مادرم حیاط را آب پاشی می کرد

صبح از پنجره اتاقم وارد شد

بوی خاک نمناک چقدر شبیه کودکانه هایم بود

صدای آواز پرنده ها در این روز های ماشینی

چقدر زیبا و دلنشین هستند

یاد کودکیم در خانه ی مادربزرگ افتادم

شب هایش پر بود از بوی لاله عباسی و شب بو ها

بهارش همیشه پر بود از بوی خوش شکوفه های نارنج

چقدر کودکانه هایم زیبا بود

هنوز هم گه گاهی که روی زمین می نشینم

پر می شوم از لذت آن دوران

گویا تمام این جهان از پایین زیبا تر است

یاد آن حوض کوچک حیاط ، یاد بازی های کودکانه

یاد تمام خاطرات بی دغدغه ی گذشته

چه زود تمام قشنگی های بچگانه به فراموشی سپرده شد

چه زود شب ها را بدون قصه کودکانه ی برادرم

بدون شیطنت ها و دعوا های کودکی

و بدون در دست گرفتان دستان مادرم

باید به خواب می رفتم

اما هنوز هم همیشان را مثل کودکی دوست دارم

 

امروز یاد شمال هم افتادم

یاد شیشه ی باران زده ی اتوبوس

یاد سر سبزی شالیزار های کنار جاده

یاد بوی خوش صبحگاه های جنگل

بوی چوب سوخته و صدای رودخانه

اما اینبار نمی خواهم چون گذشته

روز را در میان انبوه درختان گم شوم

و شب را در کنار آرامش دریا صبح کنم

یادش بخیر

با اولین شعله های سرکش خورشید

در پس آن کوه های سر سبز بلند

بغض می کردم و

غروب با آخرین کور سو های خورشید

شیشه ی بغضم ترک بر می داشت

چه یادگار ها بر دل ساحل نوشتم

تمامش را امواج به دریا سپرد

چقدر دلم هوای سکوت جنگل را کرده

صدای رودخانه که می آمد

به خودم می آمدم

چه صبور و پر تلاتم

می شست و غصه ها را با خود می برد

چه روز های زیبایی بود

بدون همه ی دل مشقولی های این روز ها

آتشی درست می کردم و

دلنوشت های فروغ را زمزمه می کردم

یادش بخیر ، چه زود گذشت کودکی و جوانی من

دل نوشت قلم تنهایی من - 44 ( تو را می خواهد )

شهر غمگین دلم دست تو را می خواهد

بوی احساس تو و زلف کجت می خواهد

نغمه زد این دل من : عشق تو را می خواهد

موی افشون تو و لعل لبت می خواهد

دل نوشت قلم تنهایی من - 43 ( تو )

شعر و آواز دوباره ، همه لحظه های با تو


شده این شبای غصه ، بی حضور ممتد تو


بوی یاس و اقاقی ، همه لحظه های با تو


غم غربت دوباره ، بی حضور ممتد تو


نور این جهان هستی ، همه لحظه های با تو


ظلمت شبای بی عشق ، بی حضور ممتد تو


مرگ لحظه های بی تو ، همه لحظه های با تو


غربت نور ستاره ، بی حضور ممتد تو

دل نوشت قلم تنهایی من - 41 (تابستان مرده)

صدای بم و خشن رضا یزدانی سکوت تابستان اتاقم را بر هم می زند
زندگی همیشه نا هنجار خواهد ماند
همه جا سکوت
حتی نسیمی هم نمی وزد
انگار در این دنیای پوچ فقط خورشید زندگی می کند
آفتاب سوزانش پارچه ی سفیدی بر مردگان این شهر کشیده است
امید از زندگی رخت بربسته و فقط روز های گرم و بی هدف باقی مانده
دیگر نه رنگ سرخی بر زمین است و نه سروی سبز به سوی آسمان
تنها سکوت و تنهایی
سیگاری در می آوری و ساعت ها به شعله فندک خیره می شوی
حتی از یاد می بری سیگارت را روشن کنی
دسته ی روزنامه ها و نامه های باز نشده در کنار اتاقت
معنی تابستان تنهایی همین است
قهوه ات همیشه سرد می شود
و موسیقی ، بی مفهوم در گوشت می پیچد
مثل بادی که در علفزار می آید و می رود
مثل همان گاری شکسته ی کنار گندمزار
ساکت می نشینی و منتظر روزی می مانی که شاید محصولی به بار بنشیند
این همان تابستان مردست
دود سیگار اتاقت را پر کرده
هوا تاریک می شود و مردگان
نه از اجبار ، که از عادت
چراغی روشن می کنند
و تو در تاریکی ، تنها به پنجره ها خیره می شوی
یاد کودکی و رادیو پدر بزرگ می افتی
یاد معصومیت کودکانه و قصه های مادربزرگ
چه دوران زیبایی بود
عروسکی بود و صحبت های کودکانه
آرزو هایت در شیرینی ها خلاصه می شد
اما امروز ، تنها به او فکر می کنی که زمانی با تو بود
و امروز حتی تو را در خاطراتش هم به یاد نمی آورد
دیگر جایی نداری ، نه تنها در کنار او
بلکه در هیچ کجای این دنیا جایی نداری
انگار دنیایت از دیگران جداست
تنهای تنها ، روز های پر از استرس و انتظار را می شماری
دیوار اتاقت پر از رنگ تنهایی و مردگیست
کم کم ساعت و تاریخ را فراموش می کنی
فقط می گذرد و تنهاییت
فیلم پیانیست را تداعی می کند
با این تفاوت که نه پیانویی وجود دارد
و نه زندگی تو فیلمنامه ی زیباییست
فقط روزها می گذرد
دیگر طنز ها هم نیش می زنند
و تو به دلدادگی های مردم می خندی
هیچ کس نمی فهمد که زندگی بی مفهوم است
فقط روزهایت را می بَرد تا جوانیت را پیر کند
تابستان مرده شکستت می دهد و تو
نا امید به هر رویش و جوانه ای
خیره به عکس های قدیمی شدی
تا یادت بیاید که زندگی بازی بی رحمیست
و انتظار می کشی
تا موریانه ها دفتر خاطراتت را
در ته آن گنجه ی قدیمی
از زندگی پاک کنند
تو می مانی و آن اتاق آبی
و
همین تابستان محکوم به مرگ
---------------------------------
13 تیر 92 - شیراز

دل نوشت قلم تنهایی من - 40

آرزوهایم مبارک

فرداهای تنهایی مبارک

روزگاران تلخم مبارک

شب های بی نورم مبارک

باران چشمانم مبارک

دنیای بی تو مبارک

مرگ امروزم مبارک

-----------------------

6 خرداد 92 - شیراز

دل نوشت قلم تنهایی من - 39

وقتی دیگر صدایی برایت نمانده

وقتی با یک ترانه بغض می کنی و
با ترانه ی دگر ، می شکنی
وقتی هستی و بودنت مرده وار است
وقتی اندوه وجودت را فرا گرفته
و دیگران دروغ های زبانت را
به حرف های چشمانت ترجیه می دهند

دیگر دلیل ماندن در این علفزارِ زرد شده چیست؟
آفتاب یک حرف می زند و
باد های سرد ، ساز خود را می زنند

آب هم راهش را گم کرده
بی وقفه از چشمانم جاریست و
چمنزار صورتم را خیس می کند
دیگر دلیلی برای هَرَس کردن نمی بینم

این است روزگار زشت مردمان
روزی دشتی سر سبز
و روزی علفزاری خشک
خدا را چه دیدی
فردا روز هم شاید مرداب یا لجنزار

خدایا فروغ را پرستیدم
تمام درد هایش را احساس کردم
صدای اندوهگین شهیار را کجای دلم بگذارم
دیگر توان غم های او را ندارم
چگونه می توانم بیدار شوم
وقتی دیگر انگیزه ی برخاستن ندارم
چگونه می توانم خودم را بشناسم
وقتی که دیگران را
هر چند گذرا
نشناختم

هر چند می پنداشتم که تو را بهتر از خودم
بهتر از دیگران
و بهتر از رویا هایم
می شناختم

اما افسوس
----------------------------------------------
9 اردیبهشت 92 - شیراز

دل نوشت قلم تنهایی من - 38

گفتندلطافت کافیست ، سنگ شو
سنگ شدم ، آن هم صبورش
با تیشه به جانم افتادند
کوه نبودم ، خرد شدم
چه حکایت عجیبیست این روزگارِ غریب
سنگ بودن هم دیگر بی فایدست
باید نیست شوی تا آرام گیرند

دل نوشت قلم تنهایی من - 37

توان ماندنم نیست

دیگر نمی توانم  مردگان را تحمل کنم

شهر پر از سکوت گوشخراش شده

آدم های ماشینی

مغزها ، دستگاه های اسکناس شمار

زندگی در تملک مغز بی منظق آدمیست

انگیزه هایم زیر غبار آسمان بی خورشید این روز ها

غروب عمر خود را سر می کند

دیگر نمی توانم در سایه ی ترس و دلهره ی این شهر سیاه زندگی کنم

دیگر وقت پایان من است

وقت رهایی از این پیله ی کهنه و قدیمیست

باید من هم چون تمام مردمانم ، مرده ای متحرک باشم

مترسک هایی بی قلب و "امروزی"

دل نوشت قلم تنهایی من - 36

یک بارون لطیف بهاری کافی بود
تا عاشقانه ی فروغ
چشمم را چون زمین خیس خیابان های این شهر مرده ، کور سویی از امید بخشد؛

اما چه سود.
زادروزت با مرگ شهر و آرزوهایت باشد.
چه غریب و تنها پوچ شدم.
می بینی؟ آسمان هم نیمه شب ، پنهانی به حال من می گرید!
این پایان زندگی بی نقاب من است؟

آه! عادت دارم به تنهایی.
آسمان اشک هایت را نگه دار!
اشک های تنهایی من ، کفاف بی صدا شکسته شدنم را می دهند.

فقط اگر روزی برای او باریدی
در گوشش زمزمه کن
من به یادش هستم؛
از ابتدا تا پایان به او نرسیدن!
_______________________
هوای بارونی شیراز - 25 فروردین 92 - ساعت 5 و 10 دقیقه صبح

دل نوشت قلم تنهایی من - 35

اگر باد بوی خوش بهار را سوی تو آورد
سلام من را به بهار نارنج های شهرم برسان
بگو که سالهاست برایم بوی خوشی ندارند
بگو که شمع هایم خاموش و زندگی تاریک و سیاه شده
بگو که دگر تنها آینه سالیانیست که من را یاد می کند
در پس آن شیشه ی تار و ماتم زده
خسته و بی امید ، نقش لبخند را برایت بازی می کنم
به او بگو که عمری اگر باشد و بگذرد،
این شیشه ی غمگین آینه همچون من می شکند!
بگو بارانی بباراند
بگو بهارانم ماتم کده ای بیش نیست
حال خرابم را ، صدای سینا حجازی خراب تر می کند.
"همش غم بود ، می دونم؛ ولی من ........"

اگر باد سوی تو وزید ، بگو سلامم را به دوستانم برساند
بگو دوستشان دارم
بگو بدی هایم را به خوبی های خود ببخشند
بگو عاشق شوند و عاشق بمانند
بگو دلی را نشکنند و شاد زندگی کنند
بگو در کنار حافظ ، یادی هم از فروغ و سهراب کنند
بگو که محکومشان می کنم به امید داشتن و آرزو های فراوان و زیبا
بگو که زیبا باشند و زیبایی بسازند

گذر عمر

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ...


۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ...

۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ... هی ...

۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...

۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !

۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...

۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...

عاشقانه ها - شل سیلور استاین

فرزندم!

من چند سال از تو بزرگترم...فقط همین.
برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم و بیشتر هم زمین خوردم.
معنی اش این نیست که عاقل ترم...
معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام.
فرزندم!
من چند سال از تو بزرگترم...فقط همین.
فرزندم!
من در جاده های بیشتری قدم گذاشته ام...فقط همین.
از دویدن خسته شده ام در حالی که تو تازه خزیدن را یاد میگیری.
به سمت جایی می روی...
که من آنجا بودم...
و می دانم که در آنجا خبری نیست.
فرزندم!
من چند سال بیشتر از تو تجربه دارم...فقط همین.
حالا که خداحافظی می کنی دخترم هیچ وقت از حرفت برنگرد.
باید پرواز کنی برای این که عقاب های جوان صدایت می زنند.
و روزی وقتی پا به سن گذاشتی به یک جوان لبخند میزنی.
و به او می گویی
فرزندم!
من چند سال از تو بزرگترم...فقط همین.
می گویی برای پرواز موقعیت های بیشتری داشتم
و بیشتر هم زمین خوردم.
معنی اش این نیست که عاقل ترم...
معنی اش این است که بیشتر سختی کشیده ام.
فرزندم!
من چند سال بیشتر از تو تجربه دارم...
فقط همین...!

دل نوشت قلم تنهایی من - 34

 زمان مثل یه خط می مونه ، نه ابتدای مشخصی داره نه انتهای مشخصی ، ولی یکپارچه و متصل هست ، و تو با این خط در حرکتی! هر چقدر هم که بخوای گذشته رو پاک کنی نمی تونی ، فقط می تونی به اون پشت کنی ، وقتی هم که پشت کردی ، نمی تونی به سمت آینده بری ، چون تو گذشته ای نداری که بخوای بر اساس اون تصمیمی برای آینده ی خودت بگیری!

دل نوشت قلم تنهایی من - 33

شب های تنهاییم رنگ اشک هایم را گرفته است

باید تحمل کنم

تمام قطرات اشکم صبر می شوند تا صبور باشم

تا با تمام نا ملایمات و بد رفتاری ها مدارا کنم

شاید اشتباه کرده ام

شاید قفسم را اشتباه بر گزیدم

اگر این چنین باشد یک عمر نفسم را بر باد داده ام

آه فروغ کجایی که شعر هایت رنگ و بوی حال بد این روز های من را دارند

هدایت کجایی که قصه ی غصه های من را بنویسی

همگان بیایید که دیگر امیدی ندارم ، بیایید و پایانم را تماشا کنید

دل نوشت قلم تنهایی من - 32

پاریس من

شهر رویاهای من

روزی به تو خواهم پیوست

و دیگر رویاهایم را به رود خروشانت

به آن "سن"ِ آرزوهایم

می سپارم؛

تا تنها من و تو و دوربینم باقی بمانیم!


سلامم را به تاریخت برسان

از شکوه "ایفل" تا عشق "شانزلیزه"

از کافه "فلور" تا گورستان "پر لاشز"

روزی تمامیتان را در آغوش می گیرم

آن روز دور نخواهد بود.


آن روز که با هم افسانه ی "نادار" را تکرار خواهیم کرد!

روزی که "دویسنو"یی دیگر بوسه های خیابانت را زمزمه کند و آن من باشم!

شکوهت را به رخ همگان خواهم کشید.

منتظرم بمان.

تو را خواهم بوسید!

دل نوشت قلم تنهایی من - 31

تنهای تنها

می نشینی و با تنهایی رفاقت می کنی

کام هایت سنگین تر می شوند

دستانت به لرزه می افتد و

صدای خشن رضا یزدانی افکارت را پاره می کند

می لغزد و خیس میشود گونه هایت

تنهاییت را در آغوش می کشی به گوشه ای می خزی

آری ، تاریکی آرامت می کند

به او تکیه کن و خود را از هستی پوچ کن

پایان تو نزدیک است

شهر دزدها - ایتالو کالوینو

شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!
به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید... داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!
روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان...
دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند...

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!
او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به‌دردنخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر مي‌یافتند...
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانت‌های هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند. 

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند، صحبت‌ها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...

آسمون و ریسمون - ایرج پزشکزاد

از بابا پرسيدم بچه چه جوری مياد توی شکم مامانش؟
بابا کمی فکر کرد و بعد گفت بيا بريم توی حياط.
به حياط رفتيم بابا يکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت:
- اين بته اول يک تخم کوچيک بوده. بعد اين تخم رو تو زمين کاشتيم. بعد بهش آب داديم و بع...د از مدتی بزرگ شد و حالا شده اين بته بزرگ که می‌بينی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی.
- با دست کاشتی يا با بيلچه؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت:
- با يک جور بيلچه مخصوص.
- پای من آب هم دادی؟
- آره ٬ آب هم دادم.
- با آب پاش دادی يا با شلنگ؟
بابا نگاه تندی به من کرد. چرا عصبانی شده بود؟ ولی من بايد بدونم.
- با شلنگ پسرم
- بابا ٬ خودتون آب دادين يا مش رضا باغبون؟
بابا يک دفعه برگشت و يک چک زد تو گوشم و گفت:
- برو گمشو پدر سوخته كره خر... !

دل نوشت قلم تنهایی من - 30

با تمام وجود دوستش دارم

اما او دیگری را

تمام حرف هایم می شود یک نگاه

اما نگاهم نیز دیگر خریداری ندارد

چه کند این دل

چه کند با بیشمار ناگفته ها

این دل تو را می خواهد

چگونه بگوید وقتی از دیگر نبودنت می ترسد

دل نوشت قلم تنهایی من - 29

دلم برایش تنگ شده است

حتی برای نبودنش

نه می توانم نبودنش را تاب بیاورم

نه خیال با هم بودن را

پر کشید و رفت

رفت و جاده را تا انتها به دنبالش قدم زدم

من بودم و یارانم

آری ، سیگار و بارانم

دل سپردم به بی انتهای عشق

عاشق شدم و تنها

فصل ها آمدند عمر گذشت

چه لحظه های تلخی سپری شد

چه شب هایی خیالت را در آغوش کشیدم و

صبح بدونه بوسه آغوش تنهایی را سیر کردم

جاده ادامه یافت و من در بی کران بن بست ها تو را طلب می کردم

دیگر دستانم تاب آغوش کشیدن را ندارند

اینک آغوشم به روی سرنوشت باز  شده است و انتظار می کشد

انتظار رهایی

اما دستان بی رحم تنهایی مرا به زنجیر کشیده اند

هی ، چه بگویم از این سراب

عمری گذشت و تو را تنهایی پنداشتم

با تو روزگاران سپری کردم و بی کاران ها عشق نیاموختم

شب و روز در سودای بوسه های تو بودم

اما تنها لحظه های لعنتی تنهایی سپری شد

آموخته بودم انتهای دفترم را به روزگار بسپارم

اما دیگر لبریز شده ام

می خواهم دفترم را نا تمام به انتها برسانم

شاید روزی این دلنوشته ها به دستت برسند

شاید آن روز من دیگر نباشم

اما تو هستی

از تو می خواهم دفترم را زیبا خاتمه دهی

زیبا چون تمام لحظه های تو بودن

وقتی به انتها رسید

دفترم را همچون من بسوزان

آن را هم به باد بسپار

نمی خواهم دیگران بگویند چه ساده دل بست

و چه ساده رها شد

نمی خواهم دفترم آلوده ی دیگران شود

می خواهم آن را به پاکی خود به بیکران هدیه کنی

آن جایی که موج ها در پس یکدیگر

آبی دریا ها را به رخ آسمان می کشند

جایی که زیبایی تنها معنای هستی باشد

جایی که تو به آن تعلق داشته باشی

نمی خواهم دست بی رحم زمانه

دست ظالم تنهایی

همانگونه که من را به نیستی کشاندند

تو و این یادداشت ها را در آغوش گیرند

تو به آنها تعلق نداری

شاید تو آسمانی نباشی

شاید این نوشته ها همچون تو از این خاک باشند

اما می دانم

به این دلنوشت ها سوگند می خورم

جایی در دریا ها وجود دارد

که در انتظار توست

انتظار می کشد تا تو زیباییت را به رخش بکشی

جایی که آرامشت سکوت را بشکند

جایی که تو باشی و خلوت لحظه ها

آن زمان شاید نباشم که در کنارت آسوده گیرم

اما تو می توانی

تو می توانی چند برگ آخر من را

آن صفحه هایی که هنوز تاریکی و تنهایی تباه نکرده اند را

با خود به دریا بسپاری

اما فراموش نکن تنها این خاکستر است

که در آغوش مهربان باد

من را تداعی می کند

خود را به تو می سپارم

تویی که تنها معنا در این زندگی پوچ من بودی

اما بی خبر از آرزو های من ساده از کنارم گذشتی

حال تنها می توانم بوسه ای از تو تقاضا کنم

که مهر رهایی این دفتر کنی

دل نوشت قلم تنهایی من - 28

چه رویا هایی که هر شب در آغوش می گیرم

و هر صبح فراموش می کنم

آنقدر افکارم پریشان است که اشک هایم نمی دانند برای کدامین باید ببارند

می بارند و من خود نمی دانم چه کنم

این روز ها درد هایم را تسکین نمی دهند

نه آن سیگار آتشین و نه آن پیک های تنهایی

و باز در آغوش می کشم تنهاییم را و می گریم در کنار رویا های کودکانه ام

عشق های پوچ و یار های نهان

این است راه و رسم این روزگار

دل نوشت قلم تنهایی من - 27

چه دنیا ی غریبیست

روز های آشفتگی چه زخم هایی بر وجودم می اندازند

چه روز های عجیبیست

موسیقی ، سیگار و چای

اما دیگر آرامم نمی کنند

آغوشم خالیست

چه هم آغوشی های تلخی می یابم در این فیلم های غمگین

پنداری همگی روزگاری از آن من بوده اند

اما اکنون من تنها ماندم دیگران با هم

همه با هم هستند و من با فاحشه ی تنهایی

دیگر نه اندوه صدای رستاک و نه سوز یزدانی

نه خالی ابی و نه عیدانه ی فرهاد

نه نقاب قمیشی و نه دل دیوانه ی ویگن

نه آرامم می کنند و نه در هم می شکنندم

دیگر این پیکر شکسته ی من چیزی برای باختن ندارد

تنها نمکی می پاشند و من به آنها پوزخند می زنم

لیوانم را بر می دارم

جرعه ای می نوشم

سرم که داغ شد

پکی می زنم

آهی می کشم و به این زندگی می خندم

می خندم و می روم

صدای رستاک آخرین صداییست که به گوشم می رسد :

« وقتی که می روم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم..... »

دل نوشت قلم تنهایی من - 26

سیگارم را روشن می کنم

آتش می زنم به این زندگی لعنتی

جرعه ای می نوشم و کام می گیرم از خاطراتم

پوچ و بی هدف به باد می دهمشان

همان گونه که زندگی به بادم داد

لبانم را بر لبانش می فشارم

آه چه زیبا مرا درک می کند

تمام تنش را عریان می کند

تا کام های من زیبا جلوه کند

می نوشم و می کشم و می فروشم

این زندیگیه لعنتی را به پیک و نخی دیگر

دیگر نوشت 4

مرد بغض نمیکند

مرد گریه نمیکند

مرد نمی شِکند

فقـــــط سیگاری روشن میکند

و آرام و بی صدا

لابه لای دود و شعر

میمیـــــــرد ....

دیگر نوشت 3

نیکوتینِ سیگار آدم ها را جذب نمیکند

آدم ها به دود سیگار معتاد می شوند

خیره می شوند به دود

و غرق در خاطرات.

آدم ها معتاد خاطرات می شوند!!

دیالوگ های ماندگار - آژانس شیشه ای

حاج کاظم : تو می دونی گردان بره خط ، گروهان برگرده یعنی چی؟

تو می دونی گروهان بره خط ، دسته برگرده یعنی چی؟

تو می دونی دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟



گروگان : شما بعد از جنگ كلی امتیاز گرفتید!

 


عباس: وقتی جنگ شد داشتیم تو مزرعه مون كار می كردیم با تراكتور

وقتی هم كه جنگ تموم شد ، برگشتیم همون مزرعه بی تراكتور!