دل نوشت قلم تنهایی من - 48 (پس از تو)
عیدی های تا نخورده را برایت لای همان کتابِ کوچک زرد می گذارم.
چقدر در نبودت عیدی های منتظر زیاد شده اند.
چندی می گذرد و آغاز زمستان هم با یادت ، فالی دوباره از فروغ می گیرم.
و باز هم تو نیستی و زمستان سرد تر از همیشه ، وعده ی آفتاب فروغ را می دهد.
آهنگ هایمان را که فراموش نمی کنی؟
" نرو ، بمان " ، " قاصدک " ، " پرتغال " ، ......
با همه ی این ها ، با نقاشی هایت ، با یادگاری هایت و با چند تار موی تو
زمستون و سر می کنم!
نه ، زندگی رو سر می کنم.
یاد حرف صادق هدایت افتادم؛
گاهی آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود.
امیدوارم هر کجا هستی ، آغوشت همانند من سرد نباشد ، تنها نباشی ، شاد و خوشبخت باشی.
و همچنین فروغ بخوانی و زندگی کنی.
راستی می دانی چرا می خواهم همیشه فالم را از فروغ بپرسم؟
چون همیشه سخن از نرسیدن دارد ، می خواهم همه را به پای فال و قسمت بگذارم!
چه بگویم و چه بنویسم که چشمان ترم دیگر جایی را نمی بیند.
بی تو مرگ آرزو ها و هستی نزدیک است.
سیگار بعدی را روشن میکنم