از این به بعد سر ِ هفت سین ، کتاب مقدسمان را باز می کنم و فالی از خاطراتمان می گیریم.

عیدی های تا نخورده را برایت لای همان کتابِ کوچک زرد می گذارم.

چقدر در نبودت عیدی های منتظر زیاد شده اند.

چندی می گذرد و آغاز زمستان هم با یادت ، فالی دوباره از فروغ می گیرم.

و باز هم تو نیستی و زمستان سرد تر از همیشه ، وعده ی آفتاب فروغ را می دهد.

آهنگ هایمان را که فراموش نمی کنی؟

" نرو ، بمان " ، " قاصدک " ، " پرتغال " ، ......

با همه ی این ها ، با نقاشی هایت ، با یادگاری هایت و با چند تار موی تو

زمستون و سر می کنم!

نه ، زندگی رو سر می کنم.

یاد حرف صادق هدایت افتادم؛

گاهی آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود.

امیدوارم هر کجا هستی ، آغوشت همانند من سرد نباشد ، تنها نباشی ، شاد و خوشبخت باشی.

و همچنین فروغ بخوانی و زندگی کنی.

راستی می دانی چرا می خواهم همیشه فالم را از فروغ بپرسم؟

چون همیشه سخن از نرسیدن دارد ، می خواهم همه را به پای فال و قسمت بگذارم!

چه بگویم و چه بنویسم که چشمان ترم دیگر جایی را نمی بیند.

بی تو مرگ آرزو ها و هستی نزدیک است.