گفتندلطافت کافیست ، سنگ شو
سنگ شدم ، آن هم صبورش
با تیشه به جانم افتادند
کوه نبودم ، خرد شدم
چه حکایت عجیبیست این روزگارِ غریب
سنگ بودن هم دیگر بی فایدست
باید نیست شوی تا آرام گیرند