چه دنیا ی غریبیست

روز های آشفتگی چه زخم هایی بر وجودم می اندازند

چه روز های عجیبیست

موسیقی ، سیگار و چای

اما دیگر آرامم نمی کنند

آغوشم خالیست

چه هم آغوشی های تلخی می یابم در این فیلم های غمگین

پنداری همگی روزگاری از آن من بوده اند

اما اکنون من تنها ماندم دیگران با هم

همه با هم هستند و من با فاحشه ی تنهایی

دیگر نه اندوه صدای رستاک و نه سوز یزدانی

نه خالی ابی و نه عیدانه ی فرهاد

نه نقاب قمیشی و نه دل دیوانه ی ویگن

نه آرامم می کنند و نه در هم می شکنندم

دیگر این پیکر شکسته ی من چیزی برای باختن ندارد

تنها نمکی می پاشند و من به آنها پوزخند می زنم

لیوانم را بر می دارم

جرعه ای می نوشم

سرم که داغ شد

پکی می زنم

آهی می کشم و به این زندگی می خندم

می خندم و می روم

صدای رستاک آخرین صداییست که به گوشم می رسد :

« وقتی که می روم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم..... »