چه رویا هایی که هر شب در آغوش می گیرم

و هر صبح فراموش می کنم

آنقدر افکارم پریشان است که اشک هایم نمی دانند برای کدامین باید ببارند

می بارند و من خود نمی دانم چه کنم

این روز ها درد هایم را تسکین نمی دهند

نه آن سیگار آتشین و نه آن پیک های تنهایی

و باز در آغوش می کشم تنهاییم را و می گریم در کنار رویا های کودکانه ام

عشق های پوچ و یار های نهان

این است راه و رسم این روزگار