دل نوشت قلم تنهایی من - 37
توان ماندنم نیست
دیگر نمی توانم مردگان را تحمل کنم
شهر پر از سکوت گوشخراش شده
آدم های ماشینی
مغزها ، دستگاه های اسکناس شمار
زندگی در تملک مغز بی منظق آدمیست
انگیزه هایم زیر غبار آسمان بی خورشید این روز ها
غروب عمر خود را سر می کند
دیگر نمی توانم در سایه ی ترس و دلهره ی این شهر سیاه زندگی کنم
دیگر وقت پایان من است
وقت رهایی از این پیله ی کهنه و قدیمیست
باید من هم چون تمام مردمانم ، مرده ای متحرک باشم
مترسک هایی بی قلب و "امروزی"
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:41 توسط Xota Xota
|
سیگار بعدی را روشن میکنم