دل نوشت قلم تنهایی من - 39

وقتی دیگر صدایی برایت نمانده

وقتی با یک ترانه بغض می کنی و
با ترانه ی دگر ، می شکنی
وقتی هستی و بودنت مرده وار است
وقتی اندوه وجودت را فرا گرفته
و دیگران دروغ های زبانت را
به حرف های چشمانت ترجیه می دهند

دیگر دلیل ماندن در این علفزارِ زرد شده چیست؟
آفتاب یک حرف می زند و
باد های سرد ، ساز خود را می زنند

آب هم راهش را گم کرده
بی وقفه از چشمانم جاریست و
چمنزار صورتم را خیس می کند
دیگر دلیلی برای هَرَس کردن نمی بینم

این است روزگار زشت مردمان
روزی دشتی سر سبز
و روزی علفزاری خشک
خدا را چه دیدی
فردا روز هم شاید مرداب یا لجنزار

خدایا فروغ را پرستیدم
تمام درد هایش را احساس کردم
صدای اندوهگین شهیار را کجای دلم بگذارم
دیگر توان غم های او را ندارم
چگونه می توانم بیدار شوم
وقتی دیگر انگیزه ی برخاستن ندارم
چگونه می توانم خودم را بشناسم
وقتی که دیگران را
هر چند گذرا
نشناختم

هر چند می پنداشتم که تو را بهتر از خودم
بهتر از دیگران
و بهتر از رویا هایم
می شناختم

اما افسوس
----------------------------------------------
9 اردیبهشت 92 - شیراز

دل نوشت قلم تنهایی من - 38

گفتندلطافت کافیست ، سنگ شو
سنگ شدم ، آن هم صبورش
با تیشه به جانم افتادند
کوه نبودم ، خرد شدم
چه حکایت عجیبیست این روزگارِ غریب
سنگ بودن هم دیگر بی فایدست
باید نیست شوی تا آرام گیرند

دل نوشت قلم تنهایی من - 37

توان ماندنم نیست

دیگر نمی توانم  مردگان را تحمل کنم

شهر پر از سکوت گوشخراش شده

آدم های ماشینی

مغزها ، دستگاه های اسکناس شمار

زندگی در تملک مغز بی منظق آدمیست

انگیزه هایم زیر غبار آسمان بی خورشید این روز ها

غروب عمر خود را سر می کند

دیگر نمی توانم در سایه ی ترس و دلهره ی این شهر سیاه زندگی کنم

دیگر وقت پایان من است

وقت رهایی از این پیله ی کهنه و قدیمیست

باید من هم چون تمام مردمانم ، مرده ای متحرک باشم

مترسک هایی بی قلب و "امروزی"