دل نوشت قلم تنهایی من - 22

او می رود و جای سیگارش لبانم را می سوزاند

نه ، اشتباه شد

جای لبانش ، لب هایم را چون سیگار می سوزاند

می سوزاند آرام آرام گونه هایم را

اشک هایی که بعد از رفتنش ریختم

قطره قطره

و او ندید و نفهمید که با هر قطره اشک

گفتم خدا نگهدارت باشد

و او رفت

رفت و چشمانم

چشمانم خشک شد به سیاهی بی کران شب

جرعه ای از چای می نوشم

و کامی از لب هایش می گیرم

باز هم استباه شد

و دوباره از سیگارم کام می گیرم

دیگر نوشت 1

تکیه داده ام به پنجره ی رو به حیاط. سیگاری روشن می کنم و زل می زنم به پنجره های تاریک و روشن خانه هایی که هر از گاهی کسی بی تفاوت از قابِ آن می گذرد، تا من باور کنم که در این قاب ها هنوز هم زندگی جاری ست، هنوز هم در جدالِ این نیمه های تاریک و روشن کسی نَفَس می کشد. دودِ گرمِ سیگار با سوز سرمای بیرون آنچنان درون ریه هایم جا خوش می کنند که پنداری دوستیِ هزار ساله دارند. صدای همایون می پیچد توی اتاق، از در و دیوار بالا می رود، بیخ گلویم را می چسبد و با دودِ گرم سیگار پایین می رود، با سوز سرما گره می خورد و مشت می کوبد بر دلم. راهِ فراری می خواهد تا که پرواز کند، پنجره های تاریک و روشن را زیر پا بگذارد و برسد به گوشِ تو که :

بگذار سر به سینه ی من

تا که بشنوی

آهنگِ اشتیاقِ دلی دردمند را...

من به دوستیِ دیرینه ی سیگار و سرما فکر می کنم و به رازِ پنجره های تاریک و روشن و حتی به خوک ها که هیچوقت عاشق نمی شوند، چون نمی توانند آسمان را ببینند. قدمِ اولِ عاشق شدن این است که بتوانی سرت را بلند کنی و آسمان را ببینی. فرقی ندارد که کجا باشی، توی قبرستان امام زاده طاهر یا فیفث اونیو یِ منهتنِ نیویورک، سرت را که بلند کنی و آسمان را ببینی ناگهان عشق مثل یک صاعقه توی وجودت می کوبد. خشک می شوی، مثل سیلور مَن های فرودگاه جی- اف- کی. دیگر حرفی نمی توانی بزنی، هر چه هم توی سرت بکوبند تنها صدای ضبط شده ی اتوماتیک ات در می آید که : گاد بلس یوو! کسی به چشم های یک سیلور من نگاه نمی کند!

همایون همچنان فریاد می زند که :

بگذار سر به سینه ی من

تا بگویم ات

اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست...

من به دوستیِ دیرینه ی سیگار و سرما فکر می کنم و به راز پنجره های تاریک و روشن و به تو!

و به تو که هیچ وقت آسمان را ندیدی. ته مانده های دوست داشتن ات را با خونِ دلمه بسته بالا می آورم. دوست داشتن ات دست و پای آخرش را بدجور چنگ می زند بر دلم. تو آسمان را ندیدی و تنها به من زل زده بودی که حرفی بزنم، نفهمیدی که سیلور من ها جز صداهای ضبط شده، حرفی برای گفتن ندارند. هیچ کس به چشم های یک سیلور من نگاه نمی کند!

ته مانده های دوست داشتن ات را تف می کنم. سیگارم هم دوستی اش با سرما را تف می کند. همایون به گمانم به آسمان زل زده که صدای اش دیگر بالا نمی آید. پنجره ها آخرین نفس هایشان را می کشند و تاریک می شوند. چشم هایم را می بندم و به هیچ چیز فکر نمی کنم

دل نوشت قلم تنهایی من - 21

چه سخت است گذر از ثانیه ها در پیچ و تاب تیک تاک ساعت ها

که هر یک زخمی بر پیکر عریان و تنهایت می زنند

و تو تنها می شماری تک تک زخم هایت را

و تو تنهایی ، تنها تر از آن جغد سیاه

در تاریکی صفحه ی شب

در پس بیشمار ستارگان

و تو تنها آغوشت را به روی آسمان می گشایی

که هر آنچه از ماه و ستاره می بینی

به مهمانی شبهای بارانیت دعوت کنی

چه با شکوه در آن تاریکی و باران

هم آغوش می شوی و اوج می گیری

لحظه لحظه اشتیاق لرزه بر اندامت می اندازد

و خبر نداری که فردا

دگر باره تنها از خواب

بر خواهی خواست