دل نوشت قلم تنهایی من - 18
دل نوشت قلم تنهایی من - 17
دل نوشت قلم تنهایی من - 15
دل نوشت قلم تنهایی من - 16
دل نوشت قلم تنهایی من - 14
دل نوشت قلم تنهایی من - 12
دل نوشت قلم تنهایی من - 13
دل نوشت قلم تنهایی من - 10
دل نوشت قلم تنهایی من - 11
دل نوشت قلم تنهایی من - 9
دل نوشت قلم تنهایی من - 7
دل نوشت قلم تنهایی من - 8
دل نوشت قلم تنهایی من - 6
همیشه از خود پرسیده ام عشق چیست؟ عشق احساس قشنگ زنیست که در غروب های سرد زمستان کهنه پتو ای را بر دوش پیرمرد کارتون خوابی قرار می دهد که در انتهای کوچه برای خود آتشی درست کرده است یا شادی کودکانه ی پسرکی که صبح به هنگام رفتن به مدرسه ، شکلاتی را از دست همان پیرمرد می گیرد؟
یا عشق لذت اوج گرفتن کبوتر بی آشیانه ایست که در دل می گوید شاید این آخرین پرواز من باشد ، پس لذت پرواز را با تمام وجود احساس می کند
یا شاید خنده ی دخترکی که در آغوش پدر ، احساس آرامش را تجربه می کند
یا مادری که تمام روز رخت دیگران را شسته تا در غروب با تکه نانی از خانواده ی خود پذیرایی کند
یا عشق همان گریه های شبانه آسمان است که برای دوری از دریا می بارد
اما نه
به راستی عشق چیست؟
عشق همان لذت تکرار هم آغوشی هاست؟
یا رویای خط خطی دخترک عاشق که با تجربه ای تلخ به فراموشی رفت؟
شاید عشق همان نگاه اول باشد
زیر باران
و رویای آینده
اما نه
این همان تکرار تجربه ی تلخ دخترک بود
پس به راستی عشق چیست؟
کشکی که بر هر مرد و زنی میسایند؟
آری ، عشق چیست؟
دل نوشت قلم تنهایی من - 4
همیشه از خودم پرسیدم چرا همه علم و ثروت رو با هم مقایسه می کنن؟ خوب معلومه ، ثروت
تو با ثروتت ، از بهترین ها علم رو یاد می گیری و با علمت ثروتت رو بیشتر می کنی و اینجوری هم علم رو داری و هم ثروت بیشتر
ولی تکلیف عشق چی میشه که نه با علم به دست میاد نه با ثروت؟
بعد از کلی وقت یکی پیدا شد و گفت : تو می تونی یک مرده رو زنده کنی؟
گفتم : خب ، نه
گفت : حتی با علم و ثروت هم نمی شه؟
مطمئنا نمیشه
خب تکلیف عشق هم معلوم شد ، خیلی وقته مرده! حالا به نظرت علم بهتره یا ثروت؟
دل نوشت قلم تنهایی من - 5
فرشته ای می گرید
او تنهاست
او از همه رانده شده
آغوشش را به خاطر دارد
زمستان را گرم می کرد
اما امروز سرمای تنهایی او را فرا گرفته
یادش نمی رود
آن را عشق می خواندند
آن حس زیبا
اما فرشته عشق را باور داشت
پس برای چه او امشب هم آواز ستارگان شب شده بود؟
او را احساس می کرد
نگاهش
صدایش
گرمای دستانش
ولی ، کسی آنجا نبود
فرشته دلش گرفت
می خواست برود پیش ستاره ها
می خواست از آن بالا ، یار روز های تنهاییش را پیدا کند
فرشته پر کشید
لبخندی به روی لب هایش بود
شاید می دید
آخرین پنجره ی چشمانش رو به آسمان بود
شب نبود
ستاره ها رفته بودند
و آسمان آبی و روشن بود
احساس آرامش می کرد
چشمانش را بستند و پارچه ی سفید را به روی او کشیدند
دل نوشت قلم تنهایی من - 3
و آغازی دیر هنگام
زمانش دیر شده است
یک سفر به بلندای دو مرز
و کوتاهی یک چشم بر هم نهادن
سفری برای رهایی از حقیقت
و شاید شروع یک ترانه ی جدید
اما
شاید وقتی دیگر
شاید وقتی دیگر ، فکری دیگر ، قلبی دیگر ، رویایی دیگر ، خواب و کابوسی دیگر
شاید رسد
سحری دیگر ، بامدادان ، پاسخی پیچد در جانم
پس شما را بدرود
تا سحرگاه دگر
اگرش باشد
دل نوشت قلم تنهایی من - 2
زندگی در کنار دزدانی که روشنی روز را ربوده و پرده ی سیاه خیمه شب بازی ستارگان در ظلمات غمگین شب را بر چشمان پاک او کشیده اند ، دشوار بود
کوله بارش را جمع می کرد ، یک شیشه اشک ، ظرفی از نور و اندکی امید
و دل به تاریکی شب زد تا شاید در میان رقص آن همه ستارگان پوچ ، ماه خود را پیدا کند
دل نوشت قلم تنهایی من - 1
باز هم عصر جمعه ، کوه منجمد غم را از دشتِ اندوهِ خیال ، بر پیکره ی ناتوان قلبِ خسته ام نهاد و بی درنگ ، آبشار روان چشمان کم سوی مرا در تاریکی بیکران جهان پوچ خویش جاری نمود و کرکس های بی رحمش را آماده ی دریدن تن بی جانم در یکی از همین روزهای باطل نمود
اما او غافل بود از سپیده دمی که خواهد آمد تا نور امید را به قلب ترک خورده ی من باز گرداند
شب را به سحر رساندم تا روشنایی آسمان زخم هایم را شفا بخشد و غم هایم را ذوب کند تا افسانه ی سحر به حقیقت بپیوندد
اما خورشید امروز من بی فروغ خفته بود و آن همه آرزو های من را به انتها ی دوزخ برد
من چشمان خسته ام را روی هم می گذارم
اما نمی دانم ، آیا باز هم آن ها را خواهم گشود؟
سیگار بعدی را روشن میکنم