اگر باد بوی خوش بهار را سوی تو آورد
سلام من را به بهار نارنج های شهرم برسان
بگو که سالهاست برایم بوی خوشی ندارند
بگو که شمع هایم خاموش و زندگی تاریک و سیاه شده
بگو که دگر تنها آینه سالیانیست که من را یاد می کند
در پس آن شیشه ی تار و ماتم زده
خسته و بی امید ، نقش لبخند را برایت بازی می کنم
به او بگو که عمری اگر باشد و بگذرد،
این شیشه ی غمگین آینه همچون من می شکند!
بگو بارانی بباراند
بگو بهارانم ماتم کده ای بیش نیست
حال خرابم را ، صدای سینا حجازی خراب تر می کند.
"همش غم بود ، می دونم؛ ولی من ........"

اگر باد سوی تو وزید ، بگو سلامم را به دوستانم برساند
بگو دوستشان دارم
بگو بدی هایم را به خوبی های خود ببخشند
بگو عاشق شوند و عاشق بمانند
بگو دلی را نشکنند و شاد زندگی کنند
بگو در کنار حافظ ، یادی هم از فروغ و سهراب کنند
بگو که محکومشان می کنم به امید داشتن و آرزو های فراوان و زیبا
بگو که زیبا باشند و زیبایی بسازند