وقتی با یک ترانه بغض می کنی و با ترانه ی دگر ، می شکنی وقتی هستی و بودنت مرده وار است وقتی اندوه وجودت را فرا گرفته و دیگران دروغ های زبانت را به حرف های چشمانت ترجیه می دهند
دیگر دلیل ماندن در این علفزارِ زرد شده چیست؟ آفتاب یک حرف می زند و باد های سرد ، ساز خود را می زنند
آب هم راهش را گم کرده بی وقفه از چشمانم جاریست و چمنزار صورتم را خیس می کند دیگر دلیلی برای هَرَس کردن نمی بینم
این است روزگار زشت مردمان روزی دشتی سر سبز و روزی علفزاری خشک خدا را چه دیدی فردا روز هم شاید مرداب یا لجنزار
خدایا فروغ را پرستیدم تمام درد هایش را احساس کردم صدای اندوهگین شهیار را کجای دلم بگذارم دیگر توان غم های او را ندارم چگونه می توانم بیدار شوم وقتی دیگر انگیزه ی برخاستن ندارم چگونه می توانم خودم را بشناسم وقتی که دیگران را هر چند گذرا نشناختم
هر چند می پنداشتم که تو را بهتر از خودم بهتر از دیگران و بهتر از رویا هایم می شناختم
اما افسوس ---------------------------------------------- 9 اردیبهشت 92 - شیراز
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:22 توسط Xota Xota
|
سیگار بعدی را روشن میکنم کامی از لبش میگیرم بجای لب هایی که چندیست نبوسیده ام
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند همان انگشتانی که همچو باد جنگل موهای تورا نوازش میکردند
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده دود سیگار است و بس
سیگارم که به آخر میرسد لبم را میسوزاند مانند بوسه ای از تو هنگام هم آغوشی