دل نوشت قلم تنهایی من - 36

یک بارون لطیف بهاری کافی بود
تا عاشقانه ی فروغ
چشمم را چون زمین خیس خیابان های این شهر مرده ، کور سویی از امید بخشد؛

اما چه سود.
زادروزت با مرگ شهر و آرزوهایت باشد.
چه غریب و تنها پوچ شدم.
می بینی؟ آسمان هم نیمه شب ، پنهانی به حال من می گرید!
این پایان زندگی بی نقاب من است؟

آه! عادت دارم به تنهایی.
آسمان اشک هایت را نگه دار!
اشک های تنهایی من ، کفاف بی صدا شکسته شدنم را می دهند.

فقط اگر روزی برای او باریدی
در گوشش زمزمه کن
من به یادش هستم؛
از ابتدا تا پایان به او نرسیدن!
_______________________
هوای بارونی شیراز - 25 فروردین 92 - ساعت 5 و 10 دقیقه صبح

دل نوشت قلم تنهایی من - 35

اگر باد بوی خوش بهار را سوی تو آورد
سلام من را به بهار نارنج های شهرم برسان
بگو که سالهاست برایم بوی خوشی ندارند
بگو که شمع هایم خاموش و زندگی تاریک و سیاه شده
بگو که دگر تنها آینه سالیانیست که من را یاد می کند
در پس آن شیشه ی تار و ماتم زده
خسته و بی امید ، نقش لبخند را برایت بازی می کنم
به او بگو که عمری اگر باشد و بگذرد،
این شیشه ی غمگین آینه همچون من می شکند!
بگو بارانی بباراند
بگو بهارانم ماتم کده ای بیش نیست
حال خرابم را ، صدای سینا حجازی خراب تر می کند.
"همش غم بود ، می دونم؛ ولی من ........"

اگر باد سوی تو وزید ، بگو سلامم را به دوستانم برساند
بگو دوستشان دارم
بگو بدی هایم را به خوبی های خود ببخشند
بگو عاشق شوند و عاشق بمانند
بگو دلی را نشکنند و شاد زندگی کنند
بگو در کنار حافظ ، یادی هم از فروغ و سهراب کنند
بگو که محکومشان می کنم به امید داشتن و آرزو های فراوان و زیبا
بگو که زیبا باشند و زیبایی بسازند