دل نوشت قلم تنهایی من - 36
یک بارون لطیف بهاری کافی بود
تا عاشقانه ی فروغ
چشمم را چون زمین خیس خیابان های این شهر مرده ، کور سویی از امید بخشد؛
اما چه سود.
زادروزت با مرگ شهر و آرزوهایت باشد.
چه غریب و تنها پوچ شدم.
می بینی؟ آسمان هم نیمه شب ، پنهانی به حال من می گرید!
این پایان زندگی بی نقاب من است؟
آه! عادت دارم به تنهایی.
آسمان اشک هایت را نگه دار!
اشک های تنهایی من ، کفاف بی صدا شکسته شدنم را می دهند.
فقط اگر روزی برای او باریدی
در گوشش زمزمه کن
من به یادش هستم؛
از ابتدا تا پایان به او نرسیدن!
_______________________
هوای بارونی شیراز - 25 فروردین 92 - ساعت 5 و 10 دقیقه صبح
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 14:53 توسط Xota Xota
|
سیگار بعدی را روشن میکنم