صدای بم و خشن رضا یزدانی سکوت تابستان اتاقم را بر هم می زند
زندگی همیشه نا هنجار خواهد ماند
همه جا سکوت
حتی نسیمی هم نمی وزد
انگار در این دنیای پوچ فقط خورشید زندگی می کند
آفتاب سوزانش پارچه ی سفیدی بر مردگان این شهر کشیده است
امید از زندگی رخت بربسته و فقط روز های گرم و بی هدف باقی مانده
دیگر نه رنگ سرخی بر زمین است و نه سروی سبز به سوی آسمان
تنها سکوت و تنهایی
سیگاری در می آوری و ساعت ها به شعله فندک خیره می شوی
حتی از یاد می بری سیگارت را روشن کنی
دسته ی روزنامه ها و نامه های باز نشده در کنار اتاقت
معنی تابستان تنهایی همین است
قهوه ات همیشه سرد می شود
و موسیقی ، بی مفهوم در گوشت می پیچد
مثل بادی که در علفزار می آید و می رود
مثل همان گاری شکسته ی کنار گندمزار
ساکت می نشینی و منتظر روزی می مانی که شاید محصولی به بار بنشیند
این همان تابستان مردست
دود سیگار اتاقت را پر کرده
هوا تاریک می شود و مردگان
نه از اجبار ، که از عادت
چراغی روشن می کنند
و تو در تاریکی ، تنها به پنجره ها خیره می شوی
یاد کودکی و رادیو پدر بزرگ می افتی
یاد معصومیت کودکانه و قصه های مادربزرگ
چه دوران زیبایی بود
عروسکی بود و صحبت های کودکانه
آرزو هایت در شیرینی ها خلاصه می شد
اما امروز ، تنها به او فکر می کنی که زمانی با تو بود
و امروز حتی تو را در خاطراتش هم به یاد نمی آورد
دیگر جایی نداری ، نه تنها در کنار او
بلکه در هیچ کجای این دنیا جایی نداری
انگار دنیایت از دیگران جداست
تنهای تنها ، روز های پر از استرس و انتظار را می شماری
دیوار اتاقت پر از رنگ تنهایی و مردگیست
کم کم ساعت و تاریخ را فراموش می کنی
فقط می گذرد و تنهاییت
فیلم پیانیست را تداعی می کند
با این تفاوت که نه پیانویی وجود دارد
و نه زندگی تو فیلمنامه ی زیباییست
فقط روزها می گذرد
دیگر طنز ها هم نیش می زنند
و تو به دلدادگی های مردم می خندی
هیچ کس نمی فهمد که زندگی بی مفهوم است
فقط روزهایت را می بَرد تا جوانیت را پیر کند
تابستان مرده شکستت می دهد و تو
نا امید به هر رویش و جوانه ای
خیره به عکس های قدیمی شدی
تا یادت بیاید که زندگی بازی بی رحمیست
و انتظار می کشی
تا موریانه ها دفتر خاطراتت را
در ته آن گنجه ی قدیمی
از زندگی پاک کنند
تو می مانی و آن اتاق آبی
و
همین تابستان محکوم به مرگ
---------------------------------
13 تیر 92 - شیراز