امروز هوای اتاقم ، پر شد از خاطرات قدیم
زبانه های گرم آفتاب ، دست نوازش به صورتم می
کشیدند
گویا با تمام وجود می گفتند که وقت بیدار شدن
است
مثل همان کودکی
صبح را با نوازش خورشید آغاز کردم
مادرم حیاط را آب پاشی می کرد
صبح از پنجره اتاقم وارد شد
بوی خاک نمناک چقدر شبیه کودکانه هایم بود
صدای آواز پرنده ها در این روز های ماشینی
چقدر زیبا و دلنشین هستند
یاد کودکیم در خانه ی مادربزرگ افتادم
شب هایش پر بود از بوی لاله عباسی و شب بو ها
بهارش همیشه پر بود از بوی خوش شکوفه های نارنج
چقدر کودکانه هایم زیبا بود
هنوز هم گه گاهی که روی زمین می نشینم
پر می شوم از لذت آن دوران
گویا تمام این جهان از پایین زیبا تر است
یاد آن حوض کوچک حیاط ، یاد بازی های کودکانه
یاد تمام خاطرات بی دغدغه ی گذشته
چه زود تمام قشنگی های بچگانه به فراموشی سپرده
شد
چه زود شب ها را بدون قصه کودکانه ی برادرم
بدون شیطنت ها و دعوا های کودکی
و بدون در دست گرفتان دستان مادرم
باید به خواب می رفتم
اما هنوز هم همیشان را مثل کودکی دوست دارم
امروز یاد شمال هم افتادم
یاد شیشه ی باران زده ی اتوبوس
یاد سر سبزی شالیزار های کنار جاده
یاد بوی خوش صبحگاه های جنگل
بوی چوب سوخته و صدای رودخانه
اما اینبار نمی خواهم چون گذشته
روز را در میان انبوه درختان گم شوم
و شب را در کنار آرامش دریا صبح کنم
یادش بخیر
با اولین شعله های سرکش خورشید
در پس آن کوه های سر سبز بلند
بغض می کردم و
غروب با آخرین کور سو های خورشید
شیشه ی بغضم ترک بر می داشت
چه یادگار ها بر دل ساحل نوشتم
تمامش را امواج به دریا سپرد
چقدر دلم هوای سکوت جنگل را کرده
صدای رودخانه که می آمد
به خودم می آمدم
چه صبور و پر تلاتم
می شست و غصه ها را با خود می برد
چه روز های زیبایی بود
بدون همه ی دل مشقولی های این روز ها
آتشی درست می کردم و
دلنوشت های فروغ را زمزمه می کردم
یادش بخیر ، چه زود گذشت کودکی و جوانی من