دل نوشت قلم تنهایی من - 5
فرشته ای می گرید
او تنهاست
او از همه رانده شده
آغوشش را به خاطر دارد
زمستان را گرم می کرد
اما امروز سرمای تنهایی او را فرا گرفته
یادش نمی رود
آن را عشق می خواندند
آن حس زیبا
اما فرشته عشق را باور داشت
پس برای چه او امشب هم آواز ستارگان شب شده بود؟
او را احساس می کرد
نگاهش
صدایش
گرمای دستانش
ولی ، کسی آنجا نبود
فرشته دلش گرفت
می خواست برود پیش ستاره ها
می خواست از آن بالا ، یار روز های تنهاییش را پیدا کند
فرشته پر کشید
لبخندی به روی لب هایش بود
شاید می دید
آخرین پنجره ی چشمانش رو به آسمان بود
شب نبود
ستاره ها رفته بودند
و آسمان آبی و روشن بود
احساس آرامش می کرد
چشمانش را بستند و پارچه ی سفید را به روی او کشیدند
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:27 توسط Xota Xota
|
سیگار بعدی را روشن میکنم