باز هم عصر جمعه ، کوه منجمد غم را از دشتِ اندوهِ خیال ، بر پیکره ی ناتوان قلبِ خسته ام نهاد و بی درنگ ، آبشار روان چشمان کم سوی مرا در تاریکی بیکران جهان پوچ خویش جاری نمود و کرکس های بی رحمش را آماده ی دریدن تن بی جانم در یکی از همین روزهای باطل نمود

 

اما او غافل بود از سپیده دمی که خواهد آمد تا نور امید را به قلب ترک خورده ی من باز گرداند

 

شب را به سحر رساندم تا روشنایی آسمان زخم هایم را شفا بخشد و غم هایم را ذوب کند تا افسانه ی سحر به حقیقت بپیوندد

 

اما خورشید امروز من بی فروغ خفته بود و آن همه آرزو های من را به انتها ی دوزخ برد

 

من چشمان خسته ام را روی هم می گذارم

 

اما نمی دانم ، آیا باز هم آن ها را خواهم گشود؟