چه سخت است گذر از ثانیه ها در پیچ و تاب تیک تاک ساعت ها

که هر یک زخمی بر پیکر عریان و تنهایت می زنند

و تو تنها می شماری تک تک زخم هایت را

و تو تنهایی ، تنها تر از آن جغد سیاه

در تاریکی صفحه ی شب

در پس بیشمار ستارگان

و تو تنها آغوشت را به روی آسمان می گشایی

که هر آنچه از ماه و ستاره می بینی

به مهمانی شبهای بارانیت دعوت کنی

چه با شکوه در آن تاریکی و باران

هم آغوش می شوی و اوج می گیری

لحظه لحظه اشتیاق لرزه بر اندامت می اندازد

و خبر نداری که فردا

دگر باره تنها از خواب

بر خواهی خواست