آن زمان که با قلم عشق در کنار ستارگان آسمان نوشتم : " شب هنگام خداوند تمام گناهان را بخشید به حکم عاشق شدن " ، خبر از سحرگاه جدایی نداشتم.

چه سخت است داشتن رویایی پوچ که همگان بدان می خندند.

حتی او

و حتی آینه

آه آینه ی تنهایی اتاق سرد من ، ای همدم شادی و غم هایم

تو دیگر چرا

چرا در پس اشک های غلتیده بر گونه هایم

لبخندی از تمسخر و پوچی به تصویر می کشی

بیا

بیا و به آتش بکش تنم را ، همان گونه که سوخت هر آن چه در سینه داشتم

آه خدایا ، مگر جز عاشقی چه کردم که باید با یکایک قطرات خیس و یخ زده ی اشکم در زیر بارانت ، بسوزم و سکوت کنم

این بود آن عشقی که می گفتی؟

عشق یعنی دل شکستگی؟

و چه تلخ است طعم شیرین خیال های بافته بر تن بی ثباتِ باد